پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١ - مهارت، ضدمهارت و پيشرفت - فیاض ابراهیم
مهارت، ضدمهارت و پيشرفت
فیاض ابراهیم
١. مهارت را گاهى به علم تعريف كردهاند؛ يعنى اگر تراكم علمى بوجود آيد و براساس علم، ممارست بوجود آيد، در آن صورت مهارت بوجود مىآيد، كه گاهى از آن، به يك ملكه درونىِ انسانى تعبير مىكنند. در اولى، مهارت حالتِ كمّى دارد، كه مىتوان آن را آمارى تفسير كرد و در دومى كيفى است كه مىتوان آن را به گونه روانشناختى، ترسيم و تعريف كرد.
٢. مهارت كه بر هر دو صورتِ مذكور ترسيم شود، بر دو قسمت است: يكى از دانش است و ديگرى ابزار، و زمانى كه دانش با ابزار تركيب شود، از آن مهارت بوجود مىآيد؛ پس بدون فن و دانش و بدون ابزارِ مهارت بوجود مىآيد. و مهارت (چه علمى و چه ملكهاى) با ممارست بين دانش و ابزار بوجود مىآيد، كه اين ممارست نيز خود زمان مىبرد و زمان مىخواهد، پس بدون حوصله و صبر به جايى مىرسد، پس تواضع مىخواهد و با تكبّر به پيش نمىرود، و اينكه گفتهاند: عجله كار شيطان است، به اين علت است كه عجله بر تكبر و خودپرستى بنا مىشود و شيطان متكبر است.
٣. تكبر بر يك نوع معرفتشناسى بنا مىشود و اينكه انسان به دانشى و فهمى مسلط است كه ديگران از آن بىبهرهاند؛ مثل تكبر شيطان نسبت به انسان، به خاطر عبادت شش هزار ساله او در آسمان و انسان زمينى و خاكى و لذا آدم بعد از گناه و خوردنِ ميوه ممنوعه به علت داشتن تواضع، توبه كرد، ولى شيطان با علمِ خود، به گمراهى انسانها پرداخت و اين را به طور رسمى اعلام نمود و احساس كرد كه از طرف خداوند رو دست خورده و اغوا شده است »بما اغويتنى«؛ پس بايستى انسانها را نيز اغوا كند و آنها را فريب بدهد، كه خود اين اغواء نيز براساس علم است، نه جهالت.
٤. تواضع نيز براساس چارچوبهاى دانش بنا مىشود و اين زمانى است كه انسان خود را نادانتر از آن بداند كه مىداند، وسعى كند تا به مرزهاى جهالت خودش برسد، كه اين مقام، مقام لاادرى است و اين با چارچوبهاى دانش بنا مىشود و اين زمانى است كه دانشهاى انسانى اين اغوا و دانايى را به انسان القاء نكند، مثل دانشهاى مطلقگرايى اسطورهاى و يا عرفانى و يا فلسفى، كه انسانها را بر بام جهان مىنشاند و با كلىنگرى، احساس مجازى دانايى به انسان دست مىدهد و انسان از زمانى كه اسطورهاى فكر مىكرده است، احساس دانايى بيشترى داشته و سپس دوره عرفانى و سپس دوره فلسفى.
٥. علم تجربى كه بعد از دوره اسطورهاى، عرفانى و فلسفى بوجود آمده، با ريزنگرى، احساس جهالت را به انسان تلقين مىكند و تواضع معرفتى - تاريخى انسان را رقم مىزند و بشر در اين دوره تاريخى هر چه به آينده خود نزديك مىشود و جهالت را بيشتر در خود احساس مىكند، به گونهاى كه احساس مىكند در قرون گذشته بشرى در جهالت بنيادى به سر مىبرده است، كه نمونه آن، احكام اسطورهاى، عرفانى و فلسفىِ بشر درباره جسم انسانى يا وضعيت نجومى (مثل مركزيت زمين) مىباشد.
٦. تواضع، كه صبر را مىآفريند، از طريق واسطهاى اين تواضع را خلق مىكند، آيا نام عقلانيت به آن مىدهيم و اين عقلانيت، هم صبر و حوصله مىآفريند و هم صبر و حوصله اين عقلانيت را مىافزايد؛ پس آرامش در سطح اجتماعى و فردى بوجود مىآورد، كه اين آرامش نيز بر عقلانيت مىافزايد و اين عقلانيت، دوباره نكته سنجى و معرفتِ افزونتر را خلق مىكند و زمانى كه اين عناصر با هم جمع شوند، فضاى كنشى فراهم مىشود و كنش در فضاى مذكور به تكرار مىرسد و اين گونه است كه مهارت خلق مىشود.
٧. مهارت آفرينى، اثرِ علمِ تجربى و عقلانيت ناشى از آن است. حال سؤال اين است كه علم تجربى چگونه عقلانيت خودش را مىآفريند، چرا كه عقلانيت مبتنى بر علم تجربى، از فهم رياضى جهان كه يك فهم تقليلگرايانه است، به دست مىآيد؛ يعنى اينكه جهان را محاسبه رياضى كنيم و كمترين هزينه و بيشترين فايده را بدست آوريم. اين نوع عقلانيت، مطالبه يك نوع مهارت در به دست آوردن راههاى كم هزينه و پرفايده است كه از آن به مهندسى ياد مىشود، لذا آنچه مهم است اين است كه آيا اين عقلانيت در محدوده امور مربوط به علوم تجربى مىماند، يا در علوم انسانى نيز راه مىيابد؟
٨. اگر عقلانيت مبتنى بر علوم تجربى بخواهد در علوم انسانى راه يابد، بايستى علوم انسانى را براساس علوم تجربى بنا كنيم تا بتوانيم مهارت مبتنى بر علوم تجربى را در جامعه انسانى پياده كنيم و اينجاست كه جامعه انسانى در حد يك جامعه تجربى و غيرانسانى نازل مىشود و تبديل به جامعه مكانيكى شده و ارزشهاى اخلاقى انسانى بىمعنا مىشود، چون ارزشهاى فايدهگرايانه بر جامعه حكومت مىكند كه همه چيز را هدف تعيين مىكند و هدف وسيله را توجيه اخلاقى مىكند، كه از اين نوع نگرش، جامعه عقلانى غربى بوجود آمد و ايدئولوژىهاى سياسى را شكل داد كه هدف آن رسيدن به اهداف جامعه بود و ايدئولوژىهاى رقيب، راههاى رسيدن به اين عقلانيت را ترسيم مىكردند، مثل فاشيسم يا ليبراليسم يا ماركسيسم يا سوسياليسم.
٩. مهندسى اجتماعى (نه مهندسى فرهنگى) نتيجه علوم اجتماعىِ اين نوع عقلانيت بود، كه عقلانيت اجتماعى را ترسيم مىكرد و علوم اجتماعى را براساس مفهوم جامعه بنيان نهاده بود و نهادهاى اجتماعى را به عنوان محورهاى مهندسى اجتماعى قرارداده بود. نهاد خانواده، نهاد مذهب، نهاد سياست، نهاد اقتصادى، مهندسى خانواده در برنامهريزى خانواده و كنترل جمعيت مهندسى مذهب در مذهب مدنى يا مذهب تابع قانون و نه مذهب مستقل از جامعه و...، پس جامعهشناسى از آن بوجود آمد كه علم اجتماعى در جهت مهندسى اجتماعى در كليه سطوح اجتماعى بود. و علم اصلى، اثباتگرايى بود.
١٠. جامعهشناسى، علم مهندسى اجتماعى بود كه اصلاحات اجتماعى ترسيم مىكرد و علمى بود كه توسط اشراف دوباره به قدرت رسيده بعد از انقلاب فرانسه بود و خلق شد براى اينكه ضدانقلاب فرانسه را ترسيم كند، پس جامعهشناسى يك علم انسانى ضدانقلاب و طرفدار اصلاح است كه جريان پيشرفت جامعه را براساس مهندسى اجتماعى و يك نوع مهارت عقلانى ابزارى و فنى اجتماعى ترسيم مىكند، كه گاهى به آن توسعه گفته شده است و امروزه از آن به مقوله جهانىسازى يا جهانى شدن ياد مىشود كه كارِ آن بسط مهارتهاى ترسيمى براى رشد اقتصادى، سياسى و فرهنگى جامعه است.
١١. مقوله توسعه و جهانى شدن، در كشورهاى آنگلوساكسون ترسيم شد، كه محورىترين علم انسانى آنها اقتصاد بود و علوم اجتماعى نقش فرعى دارد كه بر علم اقتصاد بار و بنا مىشود؛ پس علوم اجتماعى، تقليل يافته مطرح مىباشد و توسعه مطرح شده در علوم اجتماعى، براساس رشد اقتصادى مطرح مىشود؛ يعنى اولين قدم در توسعه اجتماعى ما رشد اقتصادى مىباشد و ارتباطات نيز براساس اقتصاد و با واسطه علوم اجتماعى بنا مىشود و فلسفه نيز بر ارتباطات بنا مىشود كه بر اقتصاد بنا شده است و فلسفه تحليلى آنگلوساكسونى بوجود مىآيد كه فلسفههاى مضاف از اين طريق يا ارتباطشناسى آنها بوجود مىآيد (مثل فلسفه علم، فلسفه دين و...)
١٢. فلسفه تحليل آنگلوساكسونى يك فلسفه مهارتى است؛ يعنى فلسفه را به فن و تكنيك نزديك كرده است، پس تمامى دانشهاى موجود در حوزه انگلوساكسونى به طرف فن و تكنيك رجوع مىكند. در مقابل فلسفه قارهاى يا اروپاى متصل به طرف نقد تكنيك و نقد فناورى سير مىكند و اين را از ايدهآليسم انجام مىدهد. و بنابر تمام تار و پود بر نفس فكر و هرمنوتيك قرار مىدهد و حاضر به تقليل فلسفه، به مهارتهاى زبانى نيست، كه آن را در ارتباطشناسى دانشها به كار ببرد، بلكه در تفكر جويى خلاصه مىشود؛ پس علوم انسانى آنها اقتصاد محور نيست، بلكه فلسفه محور و سوژه محور است و پسامدرنيسم در مقابل جهانى شدن و جهانىسازى مطرح كرده كه يك امر فكرى است، برعكس جهانى شدن كه اقتصاد محور است.